امروز چهارشنبه 30 آبان 1397 مي باشد .
تبلیغات


فروشگاه





ضمن عرض تبریک و تهنیت به مناسبت فرارسیدن عیدالله الاکبر،عیدالاعیاد،روز پرده برگرفتن شاهد الست از رخ،روز مستی بلی گفتگان روز الست،روز جلوس  پادشاه کشور هستی به تخت شاهنشاهی و روز ناامیدی معاندان از دین به محضر آقا بقیت الله الاعظم صلوات الله و سلامه علیه و همه ی محبین و شیعیان حضرتش،قصیده ی غدیریه در مدح امیرالمومنین مولا علی علیه السلام را از مرحوم استاد صغیر اصفهانی رحمت الله علیه تقدیم شما عزیزان می نمائیم:

 

قاصد آمد دوش از وی نامۀ دلبر گرفتم

بهر ایثار رهش از جان خود دل برگرفتم

 

نامه را بوسیدم و بوئیدم و بر سر نهادم

بارها خواندم ز سر تا پا و باز از سرگرفتم


بقیه ی شعر در ادامه ی مطلب...


تا سحر چون شمع بودم گاه گریان گاه خندان

رفت خواب ازدیده،ترک بالش و بسترگرفتم

 

نامه از اشکم چو زلف یار و روز من سیه شد

آخرالامر آستین حائل به چشم تر گرفتم

 

آمدم از خانه بیرون هر طرف رفتم شتابان

هرکه را دیدم سراغ از آن پری پیکر گرفتم

 

بر در دِیری رسیدم از مُغان جمعی بدیدم

ناله از دل برکشیدم جا در آن محضر گرفتم

 

خلوتی دربسته پیری داد از شفقت نشانم

سوی آن خلوت دویدم حلقۀ آن در گرفتم

 

هی زدم آن حلقه بر در هی خروشیدم مکرّر

تا اثر از آن خروش و نالۀ بی مَر گرفتم

 

باز شد در،آن سمن بر پای تا سر شد مصوّر

در تماشا کام دل از آن نکومنظر گرفتم

 

حلقۀ زلفش ز بس در من تصرّف کرد گفتی

در کمند افتاده یا جا در دل اَژدَر گرفتم

 

سجده بردم پیش محراب دو ابرویش پس آنگه

بهر قتل منکِر حُسنش به کف خنجر گرفتم

 

مستی چشمش بدیدم حالتی در من عیان شد

کز کف ساقی تو گفتی پُر زِ مِی ساغر گرفتم

 

شکّرین لعل لبش چون غنچۀ گل گشت خندان

ز ان حلاوت من نظر از چشمۀ کوثر گرفتم

 

خال هندو بر رُخ چون آذرش دیدم ز داغش

سوختم آن سان که گفتی جای در آذر گرفتم

 

با زبان جذبه از من رونمائی خواست بَر وِی

دین و دل ایثار کردم تَرک جان و سر گرفتم

 

مات ماندم بر جمالش محو گشتم در جلالش

از جهان گفتی مکان در عالَم دیگر گرفتم

 

گفت هان عید غدیر آمد سرودی تازه برگو

من به خود بازآمدم پس خامه و دفتر گرفتم

 

اندر آن حالت که دستم مانده بود از کار،دستی

خوش برآوردم ز شوق و دامن حیدر گرفتم

 

آن شهنشاهی که تا گشتم غلام آستانش

در جهان باج شرف از سروران یکسر گرفتم

 

قوّت جبریل را کردم ز وِی  تحقیق گفتا

هفت شهر لوط را من بر سر شهپر گرفتم

 

گفتمش یاللعجب این قوّت و قدرت که دادت

گفت از پیرم علـی،بر هم زن خیبر گرفتم

 

کعبه را گفتم که دادت این مقام و این صفا را

گفت این رُتبَت من از میلاد آن سرور گرفتم

 

چرخ را گفتم چه باشد اخترانت گفت روزی

وام از ارض نجف مُشتی دُر و  گوهر گرفتم

 

گفت پیغمبر نهادم عترت و  قرآن پس ازخود

من به قرآن دامـن بن عمّ پیغمبر گرفتم

 

یا علی کوچکترین ذرات خورشید وجودت

خود منم کز روشنی ره بر مَه انور گرفتم

 

مه جهان روشن کند،من دل،ز خاک آستانت

هر دو بگرفتیم نور اما من افزونتر گرفتم

 

من "صغیر" ناتوان استم که مدح حضرتت را

پیشۀ خود ای ولـیّ اعظم اکـبر گرفتم

 

حاجتی دارم چو حاجات دگر آن را برآور

تا بگویم باز از نخل سعادت بَر گرفتم

 

 

التماس دعا

متن کامل این شعر زیبا در کتاب دیوان استاد صغیر اصفهانی چاپ هجدهم صفحه ی 80 موجود می باشد.

 

دوستان می توانند جهت خرید کتابهای دیوان اشعار و مصیبت نامه ی استاد صغیر با شماره های زیر تماس بگیرند یا ایمیل بزنند:

فروشگاه صغیر: 34459451-031

محمد صغیرا(نوه ی مرحوم استاد صغیر اصفهانی):09131288876

msaghira@gmail.com

یا علی مدد




طبقه بندی: شعر مذهبی
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 30 آبان 1397 توسط مديريت
صفحات سایت :